شمس الدين رشديه

121

سوانح عمر ( فارسى )

در راه كلات ما اسيرانرا از كهريزك رها كرديم و به حضرت رضاشان سپرديم ، و از حال آنان بيخبريم . راه خراسان را بگيريم و دنبالشان برويم ببينيم آن ستمديدگانرا كجا پيدا ميكنيم ؟ تعجب است هرچه تحقيق ميكنم نشانى از آنها نميدهند . خدايا اين بيچاره‌ها چه شدند ؟ به‌سرشان چه آمد ؟ معلوم شد خدانشناسان دستور داده‌اند اين بيگناهانرا ، حتى المقدور از بيراهه ببرند . اين بود كه اهل آباديهاى كنار جاده از آنان بى خبر بودند . در يك منزلى مشهد حضرت رضا گفتند سحرگاهان يك كالسگه عهد عتيق ، با سه مسافرى زار و پريشان كه رنگ رخسارشان نشان ميداد كه خود از عهد عتيقند ، و آب و رنگشان با آب و رنگ مردمان عادى خيلى فرق داشت ، و صورتشان از سوزش آفتاب پوست انداخته بود ، با يك سرهنگ و يك گارى سرباز از اينجا گذشتند . بدنبالشان از راهى كه نشان دادند حركت كرديم تا به طرق ، كه دو فرسنگى مشهد است رسيديم . اسيرانرا دريافتيم . در آنجا نيم ساعت توقف داشتند . ما در لحظات اين توقف بديشان رسيديم . ايشانرا ديديم . چه ايشانى و چه ديدنى ؟ رنگ روها از تابش آفتاب سياه شده . چشمها فرورفته ، نزار و لاغر ، پريشان و بيحال . زيرا كه بهترين غذاى آنها در اين سفر نان و چائى قهوه‌خانه‌ها ، يا نان و ماست بوده . بيچارگان نه ميوه‌ئى خورده بودند ، نه غذاى پخته‌يى . درهرصورت شرح حال رقت‌بار ايشان باشد ، كه ميترسم قلم و كاغذ و دفتر طاقت نياورده بسوزند و خاكستر شوند . در اينجا به پيشنهاد رشديه كالسكه كذائى اينانرا به تيمورخان دادند ، و او را با پاكت عين الدوله نزد آصف الدوله فرستادند ، كه رشديه با آصف الدوله آشنائى فراوان داشت . و پس از لطف پروردگار به محبت او اميدوار بود . درهرصورت ، نايب تيمورخان با نامه روانه مشهد شد ، كه تكليف ورود آنانرا معين كند . پس از رفتن كالسكه ، اجبارا مسافرانرا بگارى سوار كرده به راه افتادند . محتويات گارى چهارچرخه عبارت بود از شش سوار مسلح و بىاسب ، يك سرهنگ و سه اسير . چون دستور به ميل حكومت نبود كه اسيرانرا از ما بين خيابان داخل شهر كنند ، بيچارگانرا دور شهر گرداندند تا بدروازه ارك رساندند ، و پارك دولتى درآوردند . سرهنگ در جلو ، اسيران پشت سر او و سواران پشت سر آنها به راه افتادند .